لقمه هاي خواندني 10

ارسال نظر


نظرات  

 
+1 # سـجـّـا د در تاریخ: سه شنبه 17 دی 1392 ، ساعت 03:10 ب ظ
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
پاسخ دادن
 
 
+2 # بسیجی در تاریخ: شنبه 14 دی 1392 ، ساعت 06:10 ب ظ
ادامه......
اون سال من به تکلیف رسیده بودم و باربی من لباس درست و حسابی نداشت....
مامانم قاطیِ بازی کردن من میشد و میگفت آخه اینکه اینطوری نمیتونه بره بیرون...
و براش یه شلوار و چادر نماز و یه چادر مشکی دوخت با مقنعه....
فکر میکنید چی شد؟
زانوهای باربی ام شکست....
چون با من نماز میخوند و من وقت تشهد برای اینکه روی دو زانو بشینه زانوهاشو تا ته خم میکردم...
و طبعا یک باربی آمریکایی عادتی به دو زانو چهار زانو نشستن نداره و اصلا خمی زانوهاش تا این حد طراحی نشده....
من بعد از اون ۵ -۶ تا باربی دیگه خریدم و همشون بعد از دو روز زانو نداشتند...
داشتم فکر میکردم چقد تحت تاثیر این عروسک بودم؟
مامانم یه کاری کرد که من فک کنم بازیه
ناخناشو با هم کوتاه کردیم چون میرفت مدرسه
لاکاشو پاک کردیم...
موهاشو بافتیم
مث خودم چادر سرش کردم
و نماز جمعه هم میرفت...
مامانم خیلی ساده نذاشت من مث باربی بشم چون باربی مث من شد...
پاسخ دادن
 
 
+1 # بسیجی در تاریخ: شنبه 14 دی 1392 ، ساعت 06:10 ب ظ
عروسک باربی رو وقتی کلاس سوم بودم شناختم...
دست و پاش ۹۰درجه کج و راست میشد و انگشتای ظریفی داشت..
و این برای من که عاشق چیزهای کوچولو و ظریف (مث خونه کوچیک،ماشین کوچیک) بودم رویا بود...
خونه یکی از دخترهای افه ای فامیل بودیم
که برای آب کردن دل من ، کمد باربی هاشو بهم نشون داد...
باباش وقتی سفرهای دریایی میرفت یکی از اینا رو براش می آورد...
عید اون سال مامانم بعد از اصرار فراوان برام یکی از اونا رو با تمام وسایلش خرید....
پاسخ دادن
 
 
+2 # بسیجی در تاریخ: شنبه 14 دی 1392 ، ساعت 06:10 ب ظ
خارج ز خط خدا مباد بشویم
از راه ولی جدا مباد بشویم
فردا که بهار وصل بر می گردد
شرمنده لاله ها مباد بشویم
پاسخ دادن
 
 
+4 # مهدی در تاریخ: سه شنبه 10 دی 1392 ، ساعت 10:10 ق ظ
شادی شهدا صلوات!
پاسخ دادن