پاسخ های ارسال شده ی طرح مکاتبه و اندیشه + اسامی برندگان کتاب اول

بسم الله الرحمن الرحیم

بعد از بررسی پاسخ های ارسال شده، پاسخ ارسال شده توسط خانم فاطمه شریعتی پور از آباده طشک به عنوان پاسخ برتر کتاب معلم فراری انتخاب شد. اگرچه نوشته های بسیاری از دوستان شامل نکات جدیدی بود که نشان از دقت دوستان در مطالعه ی کتاب داشت. پاسخ خانم فاطمه کشکویی جهرمی به سوال 2، پاسخ خانم مریم احمدی نژاد به سوال 4 و پاسخ خانم زینب حکیمی به سوال 5 هم بسیار زیبا بود. 

 

سوالات طرح مکاتبه و اندیشه کتاب معلم فراری:

 1- اگر شما به جای شهید همت بودید آن زمانی در پادگان بودید و سرلشکر ناجی قصد شکستن روزه ی شما را داشت چه واکنشی نشان می دادید؟
2- با توجه به داستان "سلاح زیر برف" به نظر شما راز جذابیت شهید همت بین ضد انقلاب چی بوده؟
3- اگر روزی بنا به اتفاق بی سیمی به دست شما بدهند و شما از گوشی بی سیم بشنوید: "همت... به گوشم..." در پاسخ به شهید همت چی می گفتید؟
4- تا به حال این جمله ی شهید همت رو شنیده اید؟ شما به عنوان مخاطب شهید همت در این جمله، چقدر تونستید پاسخگوی وصیت ایشون باشید؟ شهید همت: از طرف من به جوانان بگویید چشم شهیدان و تبلور خونشان به شما دوخته شده است بپاخیزید و اسلام خود را دریابید.
5- اگر خاطره ی دیگه ای از شهید همت شنیدید که براتون جالب بوده و یادتون مونده، بنویسید.
- اگر انتقاد و پیشنهادی نسبت به طرح مکاتبه و اندیشه دارید بفرمایید.

 

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14217214181.jpg پاسخ ارسال شده توسط: زهرا هژبری از ناحیه 2 شیراز

۱-یه آشی میپختم یه وجب روغن روش باشه، برای سرلشگرناجی تله میذاشتم حالا به هرشکلی که بود، سعی میکردم جوری باغذا مصمومش کنم که ۲۵روز باقیمونده ازماه رمضونو گوشه نشین بشه و نتونه تکون بخوره

۲- خدا یه تفسیری تو قرآنش داره مصداق این که کسایی که منو دوس دارن و من بارفتارشون تو زندگیشون متجلیم اینا همونایین که من (خدا) کاملا تو زندگیشون حلول کردم و مشخصم بنظرم شهید همت خدا تو زندگیش انقدر ملموس بود که برا همه راز وجودیش جذاب باشه راز جذابیت محمد ابراهیم همت این بود که خدا تو زندگیش حل شده بود

۳- باچشمایی که اشک خیسشون کرده بود کمک میخواستم تا وضع نابسامان جامعه رو که توش بی حجابی و بی بندوباری بیداد میکرد رو حل کنن

4- من تاجایی که تونستم و امام زمان(عج) و شهدا توفیق دادن نسبت به مسئله فرهنگ بی تفاوت نبودم و تو این عرصه تا جایی که میشد تلاش کردم اما بنظرم اصلا حتی ذره ای جبران حرفشون نشده شاید مثمر ثمر بوده باش فعالیتام اما هنوز خیلی میتونم کارکنم

۵- چند بار وضو می گرفت و نقشه ها را به دقت وارسی می کرد. یک وقت می دیدی همان جا روی نقشه ها خوابش برده. می گفت:من کیلومتری می خوابم. واقعا همین طور بود. فقط وقتی راحت می خوابید که باماشین می رفتیم. عملیات خیبر، وقتی کار ضروری داشتند،  رو دست نگهش می داشتند. تا رهاش می کردند، بی هوش می شد. این قدر بی خوابی کشیده بود.

يک روز خيلي ناگهاني به ابراهيم گفتم: «به خاطر اين چشم ها هم که شده بالاخره يک روز شهيد مي شي!»چشم هايش درخشيد و پرسيد: «چرا؟» يک دفعه از حرفي که زده بودم پشيمان شدم. خواستم بگويم «ولش کن!» مي خواستم بحث را عوض کنم اما نمي شد. چيزي قلمبه شده بود و راه گلويم را بسته بود.آهي کشيدم و گفتم: «چون خدا به اين چشم ها هم جمال داده هم کمال! چون اين چشم ها در راه خدا بيداري زياد کشيده و اشک هاي زيادي ريخته!» خاطره اي از شهيد محمد ابراهيم همت به نقل از همسر ايشان (کتاب به مجنون گفتم زنده بمان)

 

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14217214181.jpg  پاسخ ارسال شده توسط: فاطمه شریعتی پور از آباده طشک

1-فکر به اينکه اگر بنده حقير به جاى انسان بزرگى همچون شهيد محمد ابراهيم همت باشم شوقى همراه با شرم درنهادم به جولان مي افتد.. به هرسو بسيار دوست داشتم همچون شهيد همت که حتى به ضرب شلاق وکتک هم راضى به شکستن روزه خود نشدن تاپاى جانم مقاومت ميکردم و ازطرف ديگر من هم تمام همت و تلاشم را مي کردم تا با اجراى نقشه اى بسيار هوشمندانه کاري مي کردم تا سربازها باخيال راحت تا آخر ماه رمضان روزه بگيرند بايستى به يک صورت سرلشکرناجى را از سر راه روزه داران باز ميکردم. به هرحال درسى بود که از شهيد عزيز فرا گرفته ايم.  

2-از نگاه من راز جذابيت شهيد همت بين ضدانقلابيون لطافت و صداقتى بوده که در نگاه، گفتار و رفتارشان موج ميزده و دوم اعتمادشان به آنان بوده است. و همچون ديگران با سوءظن و بدبينى به آنان نميگريسته و با اعتماد خود به آنان فرصت بازگشت به راه حقيقت را داده است. به هموطن خود فهمانده است درست است که به راه کج رفته اند اما هيچ گاه فرصت برگشت و توبه به روى آنان بسته نشده است همانطور ک ميدانيد ازمحبت خارها گل مي شود ايشان هم بامحبت وايثارى که نسبت به آن مردضدانقلابى انجام دادن قلوب انان را به تسخيرخود درآوردند.

3- حاجى جان سلام چقدر من حقير سراپا خطا به انتظار شنيدن صدايتان بودم حاجى جان به خودم قول داده بودم وقتى صدايتان را شنيدم جز از شادى ها چيزى بر زبان نياورم امادريغ ... از زمانى که دلم بگيرد وقتى که دلم مي گيرد حجم دنيا کمتر و کمتر مي شود؛ دلم که مي گيرد آفتاب مدام رو به زوال است، دلم که مي گيرد ابرها همه سياه مي شوند و بارانى اما هميشه دلم که مي گيرد خدا نزديکترين است. حاجى جان برخيز گويى اينجا همه چيزتمام شده است و انگار نسل جهاد ديده ديروز به خط پايان رسيده است اگر سراغمان نيايى و کلامى و حرفى بر زبان نياورى ما هم کم کم باورمان مي شود که همه چيز تمام شده است باورمان مي شود که ماهم ديگر بايد مد، پرستيژ آنگارد محاسن تيپ ادارى و خلاصه همه چيزمان مثل انان شود !! بعد از شما لباس خاکيمان را از تنمان درآوردند اجازه نداريم مثل آن روزها بگوييم التماس دعا. حاجى دنيا بى شما و رفقايتان سخت است اى خوش انصافها ....اينجا در اين زمانه دست هاى نا پاک به هم گره خورده تا برنسل جوان امروزى روح بى اعتقادى و دين زدگى را جريان دهند دنياى غرب بر دل ها طبل هوس مي کوبد ..چه آسان بازيچه دستشان شده اند. مردم را مي گويم... اگر در برابر مظالمشان کلام حق بگويى به مسلخگاه هوى و هوس شان قربانى مي شوى خلاصه اينجا بازار هزار رنگ بى مهري است. کاميابى هاى دنيا مقدمه فراموشى ذکرخداست و خاتمه اش با لبخند شيطان مانوس است اى شهيد دلمان حسابى برايتان تنگ شده است. خب حاجى جان حسابى سرت را درآوردم اما بايد بگويم با اين همه درد خوشى هايى هم دارم ک غم هايم رابه باد فراموشى مي سپارد وقتى لبخند ملکوتى مقتدايم را ميبينم انگار تمام دنيا را به من داده اند حاجى جان در آخر بايد بگويم خداحافظ... خداحافظ شما رفتيد و ماييم و راه ناتمام حلالم کن.

4-از همان زمان که با  رهبرم و شهدا، ستاره هاى اين مرز و بوم، آشنا شدم اسم عزيزشان در جوهره ى احساسم جان گرفته و به جوشش درمي آيند و روى هم مي لغزند. يک روز با خودم فکرکردم و به خود گفتم بارى که روى شانه هاى من است فقط ازآن من نيست بايد آن را آهسته و آرام زمين بگذارم. و سنگينى آن بين من و نسل جوان تقسيم شده است اما خب بخشى از اين مسوليت برعهده من مي باشد نسل ما مديون خون پاک شهداست. راه را آغاز کردم اما هربار که به نفس نفس مي افتادم به خويش نهيب زده ومي گويم: راه کوتاه و سهل شده به مقصدنگاه کن آرزوها قشنگ نيستند اين فاصله ى رسيدن به آرزوهاست که قشنگ است....من باتلاشم درعرصه درس خواندن ضمن آنکه در ساير ضمينه ها نيز بايستى همچون ستاره اى بدرخشيم تا آسمان سرزمينمان را پرفروغ نمايم درحفظ ارزشهامون به اندازه توانم تلاش مي کنم البته به خوبى ميدانم  که "آنقدر کار دراين مملکت هست که فرصتى براى استراحت نيست". هنوز بايد تلاشم را فزونى دهم. مگر شهدا نفرمودند: خواهرم سرخى چادر تو از خون من بيشتر است. پس با حفظ حجاب و عفاف از زير بار کوهى از شرمندگى به شهدا برآمده و از نگاه محبت آميز شهدا بهره خواهيم برد.

5 -آنچه خواهيد خواند خاطره ايست از برخوردى ميان يکى ازامراى ارتش با شهيد حاج محمد ابراهيم همت: يک روز که فرماندهان ارتش در يک قرارگاه نظامى براى طراحى يک عمليات همه جمع شده بودند حاج همت هم از راه رسيد اميرعقيلى سرتيپ دوم ستاد( لشکر 30پياده گرگان)حاجى رابغل کرد و کنارش نشست اميرعقيلى به حاجى گفت:حاجى! يک سوال دارم يک دلخورى خيلى زياد من از شما دارم.حاج همت گفت: خير باشد بفرمائيد چه دلخورى؟ امير عقيلى گفت:حاجى! شما هر وقت ازکنار پاسگاه هاى ارتش ازکنار ما که رد مي شوى يک دست تکان مي دهى و باسرعت رد مي شوى اما حاجى جان من به قربانت بروم شما از کنار بسيجى هاى خودتان که رد مي شوى هنوز يک کيلومتر مانده چراغ ميدى بوق ميزنى آرام آرام سرعت ماشين ات را کم مي کنى بيست متر مانده به دژبانى بسيجى ها، با لبخند ازماشين ات پياده مي شوى دوباره باز دستى تکان مي دهى سوار مي شوى ومي روى. ردميشى اصلا ما رو تحويل نمي گيرى. حاجى به خدا ما هم دلم داريم... حاج همت اينها را که از امير عقيلى شنيد دستى به سر امير کشيد و خنديد و گفت: برادرمن! اصل ماجرا اين است که ازکنار پاسگاه هاى شما که رد مي شوم اين دژبانه اى شما هرکدام چندماه آموزش تخصصى مي بينند که اگر يک ماشين مشکوک از دژبانى ارتشى ها رد شد، مشکوک بشوند از دور بهش علامت مي دهند آروم آروم دست تکان مي دهند اگه طرف سرعتش زياد بشه اول علامت خطر مي دهند بعد ايست مي دهند بعدتيرهوايى مي زنند آخر کار اگر خواست بدون توجه دژبانى رد بشود به لاستيک ماشين تير مي زنند. ولى اين بسيجي هايى که تو ميگى من يک کيلومتر مانده بهشان مرتب چراغ ميدم سرعتم رو کم ميکنم هنوز بيست متر مانده پياده ميشوم و يک دستى تکان ميدهم و دوباره مي خندم و سوار مي شوم و باز آرام از کنارشان رد ميشوم. آخر اين بسيجى ها مشکوک بشوند اول رگبار مي بندند. بعدتازه يادشان مياد که بايد ايست بدهند. يک خشابو خالى مي کنند باباى صاحب بچه را درمي اورند بعد چندتا تيرهوايى شليک مي کنند و آخر که فاتحه طرف خوانده شد داد ميزنند ايست!! اين راکه حاجى گفت قرارگاه ازخنده منفجرشد.

 

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14217214181.jpg پاسخ ارسال شده توسط: فاطمه رهسپار. دبیرستان پیام زینب. شهرستان لارستان

 1.کاش واقعا حرف زدن با عمل کردن جوردر می آمد..اگر بخواهم بگویم که آن وقت چه تصمیمی میگرفتم؛ شاید زمانی که در موقیعتش قرار میگرفتم گفته ام را فراموش میکردم. زیرا خیلی کم پیدا می شوند مثل شهید همت هایی که اینچنین استقامت داشته باشند...

2. بخشش و آن فرصت واعتمادی که به نیروهای ضدانقلابی داده بود. و همچنین از خودگذشتگی و دل رحم بودن شهید همت نسبت به دوست و دشمن..

 3.حاج همت اوضاع خیلی خرابه برادر محاصره تنگ تر شده ... اسیرامون خیلی زیاد شدند اخوی.... خواهرا و برادرا را دارند قیچی می کنند .‌ اینجا شیاطین مدام شیمیایی می زنند....

خیلی برادر به بچه ها تذکر می دیم ولی انگار دیگه اثری نداره ...

عامل خفه کننده دیگه بوی گیاه نمی ده، بوی گناه می ده ...

همــت جان

فکر نمی کنم حتی هنوز نیمه ی راهم باشیم ....

حاجی اینجا به خواهرا همش میگیم پر چادرتون رو حائل کنید تا بوی گناه

مشامتونو اذیت نکنه، ولی کو اخوی گوش شنوا...

حاجی برادرامونم اوضاعشون خرابه.......

حاجی این ترکش های نگاه برادرا فقط قلبو میزنه 

کمک می خوایم حاجی .......

به بچه های اونجا بگو کمکــ برسونند

داری صدا رو.......

 5. تا دو، سه‌ي‌ نصفه‌ شب‌ هي‌ وضو مي‌گرفت‌ و مي‌آمد سراغ‌ نقشه‌ها و به‌دقت‌ وارسيشان‌ مي‌كرد. يك‌وقت‌ مي‌ديدي‌ همان‌جا روي‌ نقشه‌هاافتاده‌ و خوابش‌ برده‌.

 خودش‌ مي‌گفت‌ «من‌ كيلومتري‌ مي‌خوابم‌.»

واقعاً همين‌طور بود. فقط‌ وقتي‌ راحت‌ مي‌خوابيد كه‌ توي‌ جاده‌ باماشين‌ مي‌رفتيم‌.

 عمليات‌ خيبر، وقتي‌ كار ضروري‌ داشتند، رو دست‌ نگهش‌ مي‌داشتند. تا رهاش‌ مي‌كردند، بي‌هوش‌ مي‌شد.

 اين‌قدر كه‌ بي‌خوابي‌ كشيده‌ بود.

برگرفته ازکتاب «همت» ازمجموعه کتب یادگاران

 

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14217214181.jpg پاسخ ارسال شده توسط: زهرا برومند- شهرستان لامرد بخش اشکنان مدرسه ی فاطمه الزهرا اهل.

1-البته که نمیتوان جایگاه شهید همت را با جایگاه من سنجش نمود. او آنقدر جایگاه والایی دارد که من در برار جوان مردیش ذره ای بیش نیستم. البته که خدا خواسته بود او چنین مردی باشد و مطمئنا خدا چنین را ه حل هایی به ذهن او می فرستاد. من هم فردی هستم که با طرح و فن کار میکنم همانطور که شهید همت بار اول این قضیه را زیر بار ظلم نرفت و تا جایی که میتوانست روزه اش را نشکست و تا آنجایی که مورد تازش زیردستان سرلشکر دشمن قرار گرفت. و او برای بار بعدی ترفندی به کار گرفت و کف آشپز خانه را چرب کرد. من هم شاید این طرح را نه اما طرح های دیگری را به کار میگرفتم تا شر سرلشکر اعدا را از سر خود و بقیه کم کنم و ماه رمضان را روزه دار باشیم.

2-اینکه حتی با وجود فرمانده بودن خود ظاهری خود را فرمانده نمایان نمی داد. حتی خود را کمتر از بقیه میدانست و در امتیاز های مختلف و غذا و لباس و... خود را محروم می کرد. شاید رازش این بود که او میگفت من هم باید همرنگ بقیه باشم. او چنین فرض میکرد که خون خود رنگین تر از خون سربازان اسلام نیست. 

3-آفرین به غیرت و جوان مردیت! به راستی که جوان مردانه در راه خدا بدون هیچ ترسی جنگیدی. و بارها بارها حسینی وارانه جنگیدی تا ایتکه شربت شهادت را نوشیدی.

4-تا جایی که توانسته ام به اطرافیانم وصیت نامه های شهدا را بازگو می کردم و  خواسته های شهدا را به بقیه میرساندم.با اینکه برای بار اول بود کتاب معلم فراری یعنی داستان مردی به نام شهید محمد ابراهیم همت را خواندم تحت تاثیر قرار گرفتم و تصمیم گرفتم که از این لحظه به بعد با زنگی شهید همت بیشتر آشنا شوم و در زندگیم او را الگو قرار دهم همچنین شهید همت را به کسانی که او را نمی شناسند بشناسانم و انشاالله که همین طور که خودم تحت تاثیر قرار گرفتم حتی بیشتر بقیه را تحت تاثیر قرار دهم.

 

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14217214181.jpg پاسخ ارسال شده توسط: فاطمه قربانی مدرسه نمونه دولتی حافظ.شهر فسا

1-خب در جواب سوال  اول واقعا کاری که این شهید انجام داده اینقدر خوب بوده که من کار یا فکر بهتری از کار ایشون نتونستم پیدا کنم. مطمئنا منم سعی می کردم در حفظ روزه ام و تمام تلاشم رو می کردم تا بتونم مقاومت کنم در برابر سرلشکر ناجی اما این را هم میدونم که گفتن این حرف خیلی راحت است اما کاری که این شهید انجام دادند واقعا در عمل سخت است امیدوارم اگر روزی در این موقعیت قرار گرفتم خداوند و همچنین معصومین مرا هم یاری کنند تا بتوانم من هم مثل این شهید از این امتحان سربلند بیرون بیام

2-ایثار و ازخودگذشتگی راز این شهید در داستان سلاح زیر برف بود 

3-شرمنده ام برادر. شرمنده از میراثی که شما برای ما گذاشتید و کارهایی که ما با میراث شما کردیم.

4-خیلی کم. امیدوارم به بعد بتوانم گامهای بزرگتری برای وصیت ایشون بردارم و امیدوارم خداوند مرا در این راه یاری کند

5-جالبترین خاطره که فکر کنم هیچوقت یادم نره از این شهید داستان شکستن انگست شصتش بود که بخاطر علاقه زیاد بسیجیها بهش براش افتاد و اینقدر این شهیدو دوست داشتند که برای روبوسی باهاش حتی انگشت شصتشم اینجور بشکنند.

انتقادات و پیشنهادات: تشکر کنم از مسابقه خوبتون که باعث شدید با این شهید بیشتر آشنا بشم. اما برای شرکت در مسابقه فرم بهتری کاش طراحی میشد که  مثل عضویت در سایتها بخش اسم و نام و شهر و اینها در بخش مخصوص قرار داشت

 

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14217214181.jpg پاسخ ارسال شده توسط: زهرا اصطهباناتی-واحد مقاومت فاطمیه-ششده و قره بلاغ

1.شاید خونسرد برخورد میکردم تا حساس نشود اما خود را جای مردان بزرگ قرار دادن مشکل است .

2.ابتدا ایـــــثار و گذشت بعد اعتماد به مردم و مهم تر از همه اخلاص و توکل به خدا. او درستی گارهایش را در رضایت خدا میدید و کسی که رضایت خدا را برگزید عزیز می شود در قلبها نفوذ می کند .

3.گوش به فرمان شما هستم تا پای جان با شما هستم

4.سعی کرده ام همیشه بی ریا کار کنم و ره رو راه شهیدان باشم خدا می داند در عمل موفق بودم یا نه. شهدا غنچه های نشکفته ی بودند که گر می شگفتند جهان ز عطرشان لبریز میشد.


http://upload.afsarejavan.com/uploads/14217214181.jpg پاسخ ارسال شده توسط: زینب حکیمی، فرزانگان دوره دوم، شهرستان آباده

1 - فرار و مقاومت می کردم و یا با همه دست به یکی می کردیم برای اجرای یه نقشه توپ یا اعتصاب و اعتراض و لجبازی تا اینکه بالاخره خسته شوند

2- جوانمردی و صمیمیت ایشان با همه (قلب بزرگی که شهید همت داشتند و همه رو توش جا می دادند که باعث فرماندهی ایشان بر قلب ها شده بود و هیچ وقت تبعیض و تفاوتی قائل نبودند حتی بین اینکه دوست ضد انقلاب هست یا دوست چندین ساله که بهش اعتماد کنن )

3- مطمئنا از خجالت و شرمندگی و بغض گلو اصلا نمی تونستم حرف بزنم (و اصلا چی دارم برای گفتن؟شاید می گفتم دست ما رو هم بگیرید برا رو سفید شدن ما هم دعا کنید و شفاعت برای آخرت )

4- خیر، اولین باری بود که این جمله رو میخونم.  ان شاالله بتونیم جزء عمل کنندگان به وصیت ایشان باشیم ... نه مثل الآن شرمنده ایشون


5- سر تا پاش‌ خاكي‌ بود. چشم‌هاش‌ سرخ‌ شده‌ بود؛ از سوز سرما.

 دو ماه‌ بود نديده‌ بودمش‌.

 ـ حداقل‌ يه‌ دوش‌ بگير، يه‌ غذايي‌ بخور. بعد نماز بخون‌.

سر سجاده‌ ايستاد. آستين‌هاش‌ را پايين‌ كشيد و گفت‌ من‌ با عجله‌اومده‌م‌ كه‌ نماز اول‌ وقتم‌ از دست‌ نره‌.

كنارش‌ ايستادم‌. حس‌ مي‌كردم‌ هر آن‌ ممكن‌ است‌ بيفتد زمين‌. شايداين‌جوري‌ مي‌توانستم‌ نگهش‌ دارم...


انتقادات و پیشنهادات:
واقعا ممنونم ازطرح عالیتون مخصوصا نحوه پرسش ها ازمتن کتاب که حتی اگر خواننده کتاب نخواد با تفکرعمیق کتاب رو بخونه و کسانی که طوطی وار کتاب می خونند (امثال من) مجبور میشن به فکر کردن و با دقت حوندن و در نهایت تجربه آموختن

 

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14217214181.jpg پاسخ ارسال شده توسط: فاطمه ایراندوست از دبیرستان شهدای میانشهر شیبکوه

1- اگه من بودم که هیچ کاری نمی کردم چون دل و جرات میخواست که من نداشتم اما حاج ابراهیم می تونست واسش از روزه بگه و قانعش کنه و دیگه نیازی به خشونت نبود!!! اگر هم با حرف راضی نشد کله اش رو میکرد توی دیگ آش!!!!

2- اول به خاطر چهره ی جذاب و دوم بخاطر لطف ومحبت ومهربانی که حاج همت در برابر آنها داشت. چون حاج همت آن ها را دشمن نمیدانست رقیب میدانست!!

3- فقط میگم "شرمنده" حلال کن و شفاعتم کن....

4- شنیدم....اما نتونستم کاری کنم...صادقانه میگم..من هیچ کاری واسه شهدا نکردم...هیچ کاری

5- داستان نیست...در واقع یه روایت هست...میگن موقعی که رزمنده ها میخواستند برن عملیات شهید همت پیشانی همه ی اونا رو می بوسیده ... بعد از آخرین عملیات که شهید همت شهید شد بچه ها میخواستن تلافی کنن و پیشانی حاجی رو ببوسن...اما  دیدنت حاجی سر نداره .....

انتقادات و پیشنهادات: بازم از این برنامه ها و مسابقات بذارید ! عاااااااااااااااا لی بود !

 

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14217214181.jpg پاسخ ارسال شده توسط: زهرا روستا از مدرسه امام سجاد(ع) ارسنجان

1. من در حد ایشون نبودم و نیستم و فکر کنم روزه خواری میکردم

2.این بود که نسبت به حتی مخالفان و دشمان شونم مهربون و دلسوز بودند و به آن ها اعتماد می کردند

3. خاک پاتم همت جان ایشالا همیشه جاوید باشی

4. خیر نشنیده بودم. جمله مهمی هست و اگربه آن توجه بشه تاثیر گذار هست و من به عنوان مخاطب این شهید گرانقدر باید بگم...شهید کاک همت من خاک زیر پاتونم و تشکر میکنم که جان شیرینتونو برای راحتی و نگه داشتن اسلام فدا کرده اید. مطمئن باشید حداقل من نمیزارم خونشون پایمال بشه

5.خیر متاسفانه نشنیدم

 

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14217214181.jpg پاسخ ارسال شده توسط: فاطمه نوشادی از مدرسه پروین اعتصامی فراشبند

1-از یه طریقی بهش می فهموندیم که به اشتباهش پی ببره یا اگرم متوجه نبود اونجا رو ترک می کردیم و به جای دیگری میرفتیم

2-رشادت و جوانمردی شهید همت موجب شد که کاک سیروس شیفته ی او شود

3- افتخار می کنیم که چنین جوانانی مانند شهید همت داریم

4-ما باید با حجاب خودمان دربرابر بیگانگان از خون شهیدان حفاظت کنیم

5-از اینکه یه غیرنظامی بوده یه شب میاد توی مقر بعد همش محمد ابراهیم همت رو صدا میزنه اونا هم محمد ابراهیم رو نشونش میدن و میره پیش محمد ابراهیم همت و براش میگه که من نمیخوام که دیگه غیر نظامی باشم من فکر می کردم نظامی ها و پاسدار ها مردمو می کشند آزار میدن بعد شهید همت بهش میگه که نه پاسدار ها پاسدار مملکت هستن و برای پایداری انقلاب تلاش میکنن و بعد اون مرده هم میگه پس منم دیگه میخوام پاسدار باشم و از اون به بعد یکی از بهترین دوستان شهید همت شد و همیشه همراهش بود و پاسدار انقلاب شد

 

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14217214181.jpg پاسخ ارسال شده توسط:نگین نعمت الهی. دبیرستان امام سجاد. ارسنجان

1. شاید اگر در آن موقعیت بودم این عمل زشت را قبول نمی کردم و به گونه ای که سردار ناجی را هم عصبانی تر نکنم ... با سربازانی که قرار بود غذا در دهان دیگران بریزند صحبت کرده و دوست می شدم که این اتفاق نیافتد

2.شهید همت از طرف امام حسین هدیه داده شده بود مردی که امام حسینی باشد مگر میشود جاذبه نداشته باشد ولی خوب شاید به این دلیل مورد توجه ضدانقلاب ها قرار گرفت که رفتاری متفاوت از دیگران با آن ها داشت و به آن ها اعتماد می کرد و حتی در مواقع سخت مثل همان بحث سلاح زیر برف کمکشان میکرد تا دلشان را بدست آورد

3. سلام فرمانده تو دیگر نیستی که دل گرممان کنی به جنگیدن در تهاجم نرمی که اعتقاداتمان را زیر سوال می برند. امروز نمیدانم چه کاری برای این جنگ کرده ایم و بی نهایت شرمنده ایم...حاجی برایمان دعا کن.

4. شرمسارم که خیلی کم به وصیتشان عمل کرده ام

5.ماجرای به دنیا آمدن شهید خیلی برایم جالب بود...اینکه دکترها همه قطع امید کردند ... اما در حرم امام حسین مادر شهید خوابی دیدند و امام حسین شهید همت را به خانواده اش بخشیدند

انتقادات و پیشنهادات: فکر میکنم اگر خودمان توضیحی بنویسیم بهتر است تا اینکه سوال طراحی شود و به سوال ها جواب دهیم

 

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14217214181.jpg پاسخ ارسال شده توسط: مریم احمدی نژاد - دبیرستان پروین اعتصامی فراشبند

1 - خب انسان ها توی شرایط مختلف تصمیمات متفاوت میگیرن ولی دوست داشتم اگه توی همچین شرایطی قرار بگیرم از دستور خداوند اطاعت کنم و برای عواقب کارم به خداوند توکل کنم....

2- از ویژگی های بارز شهید همت که کاک سیروس و بقیه ضد انقلاب هارو جذب خودشون کرده بودن، تواضع شهید همت بود و اینکه ایشون هیچ فرقی بین بچه های سپاه و بسیج و ضد انقلاب ها نمی گذاشتند.... به نظرم علاوه بر ویژگی هایی که مستقیما توی داستان اشاره شده بود آینده نگری شهید هم هستش و همین کارشون باعث اتحاد بین همه ی گروه های اونجا (بسیج و سپاه و ضد انقلاب) شده بود و باعث جذب و همکاری ضد انقلاب ها شده بود.

3- مخففت که میکنم، میشوی "ماه" محمد ابراهیم همـــــــت ....حاجی " همــــت " کردم تا " همــــــــــــت  " بشم.... برای من  و همه ی دوستانم دعا کنید تا بتونیم رهروان خوبی برای راهتون باشیم....

4-خدمت در بسیج دانش آموزی افتخاری بزرگ برای من هست و خواهد بود.حرکت در راهی که شهدا گام برداشتند افتخاری بزرگ برای منه...امیدوارم تونسته باشم بعنوان قطره ای از این دریای پهناور،هرچند اندک پاسخگوی وصیت شهید همت و بقیه شهدا بوده باشم....خدمت در بسیج عبادت است!

5-رزمنده ها خیلی شهید همت رو دوست داشتند...حاجی اومده بود برا سرکشی که بچه ها از شدت علاقه ریختند سرش..یهو شنیدم که همت گفت:بی انصاف ها انگشتم رو شکستید اما هیچ کس توجه نکرد....دو روز بعد دیدیم حاجی انگشتش رو گچ گرفته...

 

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14217214181.jpg پاسخ ارسال شده توسط: فاطمه کشکویی جهرمی-مدرسه علوم ومعارف اسلامی شهید مطهری (ره)

1) من اگر درآن شرایط بودم، از آنجایی که دخترم و کار چندانی از دستم برنمی آید، خودم را به بیهوشی یا....میزدم!

2) به نظرم گاهی اوقات بد بودن آدم های بد به خاطر دید بد ما نسبت به آنهاست. به طور مثال اگر بچه ای دزدی کند و ما هم آتش بیار معرکه شویم و هی به او بگوییم دزد دزد. مسلما او با صفت دزدی که ما به او دادیم شکل میگیرد. حال با اعتماد شهید نسبت به یک سری منافق برخلاف دیگر رزمندگان باعث اعجاب و حیرت ضدانقلاب شده، و این کار باعث شده که ضدانقلاب بفهمند که میتوانند جز نقش منافق نقش مثبتی هم باشند.

3)همت...به گوشم...! اول به این فکر میکنم که اصلا چه بگویم! "...خیالت تخت همت جان! گفتی درعصر غیبت یار رهبرمان باشیم،حال من میگویم نگران نباش خواهیم بود.فقط یه چیز...برایمان دعا کن تا آدم شویم،آدممم

4) سیاهی چادر من و رقص آن درباد، افتخار من است که بخشی از وصیت ایشان را به دل جان میخرد. کوتاهی دارم خیلی کوتاه، اما دلخوشی ام دو چیز است...قلم و چادر

5)به کتاب "اسوه تشکیلاتی" بخش شهید همت مراجعه شود!

انتقادات و پیشنهادات: سوال اول همین کتاب اشتباه نگارشی دارد. سوال5 طوری هست که خیلی باید نوشت وبرای کسی مانند من،کارکردن با کیبرد وحشتناک است!!  درکل حرف نداره.دست مریزاد. یاعلی

 

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14217214181.jpg پاسخ ارسال شده توسط: راضیه کریمی از مدرسه ايثارگران کوثر قادرآباد

1.راهی پیدا می کردم که سرلشکر ناجی رو بکشم چون اون مخالف دین و اسلام بود و هرکاریم انجام میدادم به اسلام رو نمی آورد

2.شجاعت ودلیری ویک رنگ بودن حاج همت باعث شده بود همه شیفته او شوند

 3. حاجی جان از این طرف خط  واست خبرای خوشی ندارم دیگه نميشه امربه معروف و نهی از منکر کرد مردم این طرف خط همش دروغ میگن تهمت میزنن حاجی جان من شرمندتم که  این خبرای بدرو بهت ميگم اما حقیقته حقیقت حاجی صدامو داری فقط متاسفم همین

 4.با حفظ حجاب و به مسائل  شرعی اهمیت دادن و زنده نگه داشتن یادشهدا و به وصیتهای آنها عمل کردن و به سخنان رهبرجامعه اهمیت دادن

5- تقوا و پای بندی به اصولی که به آن اعتقاد داشت، آن هم تحت هر شرایطی، از خصلت های دیگر حاجی بود. اما بیش تر وبالا تر از همه این ها.، مسئولیت اودرمقابل نیروهای بسیجی بود.  بارها از حضور خود درخانه متاسف و ناراحت میشد و میگفت:ما بسیجی های داریم که بیشتراز یازده ماه است که در جبهه می جنگند وبه خانواده شان سرنزدند آن وقت ما.... دوستانش میگفتن: تا وقتی مطمئن نمیشد که غذای مناسب به نیروهای خط مقدم جبهه رسیده است لب به غذا نمیزد . همسر شهید همت درباره ویژگی های اخلاقی همسرش میگوید: احترام  و علاقه به همسر و فرزند یکی از خصوصیات او بود گاهی نیمه شب که برای شیردادن بچه ها بیدار میشدم حاجی را نمیدیدم خوب که دقت می کردم از سوز و صدای ناله اش، میفهمیدم که در اتاق دیگری مشغول عبادت است.

کتاب دوم | آقای شهردار

آقای شهردار عنوان کتابی از سری مجموعه قصه فرماندهان می باشد که بر اساس زندگی شهید مهدی باکری تنظیم یافته است. کتاب حاضر در قالب 11 بخش توصیف داستان وار زندگی شهید باکری پرداخته است.
این کتاب 54 صفحه ای در اولین بخش خود با عنوان "تولد یک پروانه" به تشریح خلاصه ای از سیر کلی زندگانی شهید مهدی باکری می پردازد. مهدی باکری فرمانده لشکر عاشورا می باشد.
در بخش دوم این کتاب به ماجرای دوران کودکی مهدی اشاره می کند. ایوب دوست دبستانی مهدی بضاعت مالی اندکی دارد و نمی تواند در سرمای زمستان لباس گرم مناسب تهیه کند از این جهت مهدی هم به خاطر دوستش لباس گرم نمی پوشد.
پدر و مادر مهدی برای متقاعد کردن او از ترفند جالبی استفاده می کنند و با خریداری دو کاپشن به دو دانش آموز ممتاز یعنی ایوب و مهدی  به واسطه  مدرسه جایزه می دهند.
حکایت های زیبا بر اساس سیر زندگانی مهدی باکری در این کتاب روایت می شود دو حکایت بعدی مربوط به مبارزات مهدی و برادرش حمید علیه رژیم طاغوت است. در بخش "ساواکی" جریان بسیار جالبی نقل می شود. در ابتدا از چگونگی تدارک سلاح توسط حمید باکری سخن گفته می شود و در قسمتی از این ماجرا حمید باکری به خاطر شک بر یکی از همسفرانش، کاروان را رها می کند و تا مرز کشور را همراه با سلاح های سنگین پیاده طی می کند و با تاخیر فراوان به محل قرار که مهدی در آنجا انتظارش را می کشید می رسد. پس از بیان این ماجرا ناگهان نویسنده به زمان جنگ می پردازد و یک جلسه ای را به تصویر می کشد که در آن فرماندهان جنگ از شهید خرازی، همت، حمید و مهدی باکری در آن جلسه شرکت خواهند داشت.
حمید باکری که اولین بار است که در جلسه فرماندهان حضور می یابد از دیدن شهید همت بسیار تعجب می کند و پس از اتمام جلسه مشخص می شود که آن ساواکی که در مرز کشور به او مظنون شده بود، کسی جز ابراهیم همت نبوده است كه اتفاقا او نیز با شك بر ساواكی بودن حمید از كاروان جدا شده و تا مرز را پیاده پیموده است.
مهدی باکری و برادرش حمید ارتباط بسیار نزدیکی با هم دارند. پس از شهادت حمید در عملیات خیبر، بچه های لشکر در پشت بیسیم به مهدی خبر شهادت او را می دهند و همه درصدد بودند که پیكر او را به عقب بر گردانند ولی مهدی پشت بیسیم اعلام می کند اگر بقیه شهدا را برگراندید حمید را هم برگردانید.
پس از شهادت حمید، بچه های لشکر قرار گذاشته بودند كه کلمه "حمید" را در حضور مهدی استفاده نكنند. زیرا با شنیدن این کلمه مهدی باکری لبخند تلخی می زد و در چشمانش اشک حلقه می زد.

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14199436911.png

قصه فرماندهان / آقاي شهردار

(براساس زندگي شهيد مهدي باكري)

نويسنده: داوود اميريان

http://bayanbox.ir/st/images/download_icon/download_2.png برای دریافت فایل pdf کتاب اینجا کلیک کنید

نکات ایمنی را رعایت کنید

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14222239941.png مطالعه ی فعال

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14222630511.png قبل از اینکه حتی به کتاب نگاه بیندازی، آن را بررسی کن، بخوان و اولین سؤالات را از خودت بپرس: «من از خواندن این کتاب به دنبال چه هستم؟ نتیجه ی نهایی نویسنده ی کتاب چیست؟ نویسنده چگونه موضوع را ارائه می کند؟ نکات کلیدی در رابطه با مبحث مورد نظر کدامند؟»

چنین سؤالاتی در درگیر کردن تو در مطالعه ای فعال کارآیی دارند. وقتی که به صورت کلامی و با صدای بلند از خودت سؤال می پرسی، پاسخ آن سؤال را همیشه به خاطر داری. اگر تبدیل به “مطالعه کننده ای فعال” بشوی، احتمال تثبیت اطلاعاتی که جمع کرده ای، خیلی بیشتر می شود.

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14222655941.png به سؤالات انتهای هر فصل پاسخ بده. در کتاب های درسی، برای ارزیابی در اینکه چه مقدار از داده ها در تمام مدت مطالعه، فرا گرفته شده است، تمارین یا آزمون هایی را در انتهای هر فصل می گنجانند. اینجاست که پاسخ دادن به سؤالات مذکور بسیار کمک کننده خواهند بود.

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14222654831.png در مورد متن کتاب، به سه شیوه فکر کن

1. خود کتاب را مدنظر قرار بده، اطلاعات مبنایی درست همین جا روی صفحه روبه روی تو هستند.

2. به هدف نویسنده فکر کن. به نتیجه گیری ها و استنباط هایی که او می خواهد به آن ها برسی.

3. در نهایت، بیشتر در مورد متن فکر کن.

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14222644841.pngسؤالاتی خارج از عناوین موضوعی یا رئوس مطالب و عناوین برجسته، مطرح کن.

این سؤال را از خود جویا شو که “چرا آموزگار، خواندن این فصل یا بخش را به عنوان تکلیف برای من معین کرد؟”

این هم سؤالی است که “من چقدر با این موضوع آشنایی دارم؟”

این تنوع مطالعه مربوط به شیوه ی مطالعه ای است که ما آن را روش اس کیو 3 آر (SQ3R) می نامیم. این روش در تسریع مهارت های مطالعه، یک راه ثابت شده است.

خواندن به صورت تناوبی (به معنای دوره کردن به صورت هرازگاهی) را متوقف کن تا بتوانی آنچه که مطالعه کرده ای را بازخوانی کنی. سعی کن رئوس برجسته ی مطالب و داده های مهم مفاهیم را که به صورت برجسته و پررنگ شده یا نوع خط معینی مشخص و ارائه می شوند را بازخوانی کنی؛ همچنین جداول، نمودارها و راهنماهای تصویری را بازخوانی کن.

سعی کن یک مفهوم کلی و روی هم رفته از آنچه خواندهای، ایجاد کنی. بین آن چیزهایی که به تازگی خوانده ای و آنچه که تا کنون فهمیده ای، ارتباط برقرار کن. وقتی که تو در بازه های زمانی یعنی در فواصل معین، این کار را انجام بدهی، شانس به خاطر سپردن مقدار خیلی بیشتر از داده ها را داشته و قادر به بازخوانی مقالات و متون و آزمونهای مدنظر میشوی.

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14222632731.png  اگر در مورد درک یک متن از خودت راضی نیستی و اقناع نمی شوی، خواندن نقادانه به تو راهکارهایی در راستای چگونه خواندن، ارائه خواهد داد. به بیان دیگر تو قادر به تشخیص نکات موجود در مبحث می شوی و قادر خواهی شد قضاوت و نتیجه گیری شخصی خودت را در مورد موضوعاتی که از متن بر می خیزند، داشته باشی.

همچنین این توصیه ی خطی به تو چگونگی راه استفاده از ساختار متن را برای درک آن ارائه می دهد.

- پس از خواندن هر بخش آن را با صدای بلند گزارش بده.

- در مورد مطالب خوانده شده از خودت سؤال بپرس، حتی از آنچه که در ذهنت میخوانی، خلاصه برداری کن.

- در حالی که داده های حاصل از متن را بازخوانی می کنی، در گزارشی که به خودت میدهی، از کلمات شخصی خودت استفاده کن.

- زیر داده های مهم متن، خط کشی کن (میتوانی از نکات نشان دارشدهی رنگی یا برجسته شده در این کار استفاده کنی.)

  http://upload.afsarejavan.com/uploads/14222642131.pngاز اینکه چه شیوه ی گزارش کردن برای تو بهترین و متناسب با سبک مطالعه ی توست، مطلع شو. به یاد داشته باش: تو بیشتر تمایل به بازخوانی آن چیزی داری که در هنگام خواندن مطلب، بیشتر آن را به کار می بری؛ اگر همه ی اینها نباشد از چیزهایی که درک می کنی استفاده کن.

کتاب اول | معلم فراری

"معلم فراري" عنوان كتابي است از زندگینامه داستانى محمدابراهیم همت، فرمانده لشکر ۲۷محمدرسول الله (ص) سپاه، که پس از ۲۸ سال زندگى الهى، درسال ۱۳۶۲ و در جزیره مجنون از جبهه‏‌هاى جنگ ایران و عراق به شهادت رسیده است.

"ابراهیم"، قبل از این‌که چشم به جهان هستی بگشاید، آنگاه که جنینی ناتوان در رحم مادر بود، به همراه پدر و مادر و خانواده‌اش راهی سرزمین خون و شهادت -کربلای معلی- شد. او در کربلای حسینی، با تنفس مادر، بوی خون و شهادت را استشمام کرد و تربت مطهر حضرت اباعبدالله‌الحسین(ع) جان و روانش را عاشورایی کرد. آزادگی، حریت، شهامت، شجاعت، تسلیم، رضا، ادب و معصومیت تحفه‌هایی بود که در آن سرزمین الهی در وجود او شکوفه کرد.

مادرش می‌گوید که ابراهیم در پنج سالگی به نماز ایستاد و به مسجد رفت و پدرش به یاد می‌آورد وقتی به ده سالگی رسید، سوره مبارکه یس و تعدادی از سوره‌های قرآن را فراگرفته بود...

مقدمه کتاب با عنوان "یک جور زندگى" شرحى مختصر از سیر زندگانى وى است. ۹ فصل دیگر کتاب، دربردارنده خاطراتى ازگوشه‌‏هاى زندگى این شهید است که با زبانى داستانى و براى ‏نوجوانان به نگارش درآمده است عناوین این بخش‌ها عبارتست از:

مورچه های زیر ماشین، آشی که یک وجب روغن داشت، معلم فراری، سلاح زیر برف، پاهای بزرگ، ظرفشوی نیمه شب، وحشت از شیشه، پس گردنی و  لبخندی که روی سینه ماند

دوران کودکى و ظلم ارباب، سربازخانه شاهى و روزه ماه رمضان، مدرسه و سخنرانى و فرار، کردستان و درگیرى با ضد انقلاب‌ها، ماجراى پوتین‏‌هاى کهنه، کار نیمه شب در جبهه،… و آخرین‏ لحظات زندگى عمده مطالب نقل شده در این کتاب است.

معلم بود، وقتی به شاگردانش درس ایستادگی میداد کنار تخته سیاه نایستاده بود گچ هم نمی‌خورد؛ با فریادش کسی را مجبور به یادگرفتن نمی‌کرد.

آنها که می‌خواستند یاد بگیرند خودشان ایستاده بودند؛ سرتا پا گوش شده بودند همه وجودشان چشم شده بود تا نکته‌ای از خاطرشان دور نماند.

در کلاس نبود که بر تخته سیاه تاریخ بنویسد؛ حرف‌هایش خط سفیدی بود بر تاریخ سیاهی که شاه رقم زده بود؛ در حیاط مدرسه ایستاده بود و در مقابل چشمان از تعجب گرد شده سرلشکر ناجی و همراهانش و برای شاگردان جویای حقش روشنگری می‌کرد. حق داشت از صدای هیچ توپ و خمپاره ای سر فرود نیاورد. از معلمش یاد گرفته بود جز برای خدا سر خم نکند جز خشم خدا از چیزی نترسد...

 بارها و بارها کلامش را برای خود تکرار می‌کرد "جزایر باید حفظ شود بچه‌ها.."و به ادامه راهش عمل کرد؛ با عملش ثابت کرد درسش را خوب یاد گرفته... او حسین وار جنگید...آخر امام فرموده بودند: جزایر باید حفظ شود بچه‌ها حسین وار بجنگید...

 

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14199436911.png

قصه فرماندهان | معلم فراری


(براساس زندگي شهيد محمد ابراهيم همت)

نويسنده: رحيم مخدومي

http://bayanbox.ir/st/images/download_icon/download_2.png برای دریافت فایل pdf کتاب اینجا کلیک کنید