اسوه های تشکیلاتی | شهید محمد ابراهیم همت

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14233234631.png خداحافظي‌ِ شب‌ عمليات‌ِ بچه‌ها
اولين‌ دوره‌ي‌ نمايندگي‌ مجلس‌ داشت‌ شروع‌ مي‌شد.
بهش‌ گفتم:«خودت‌ رو آماده‌ كن‌،  مردم‌ مي‌خواهندت.»
قبـلاً هـم‌ بهش‌ گفتــه‌ بـودم‌. جـوابـي‌ نمي‌داد. آن‌ روز گفت:‌ «نميتونم. خداحافظي‌ِ شب‌ عمليات‌ِ بچه‌ها رو بــا هيـچــي‌ نمـيتونـم‌ عوض‌ كنم.»

 

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14233234631.png  محبت بچه ها به حاجی

ريختـه‌ بـودنـد دور و بـرش‌ و سـر و صورت‌ و بـازوهـاش‌ را مـي‌بـوسيدنـد. هـركـار مـي ‌كـردي‌، نمـي‌توانستـي‌ حـاجـي‌ را از دستشان‌ خلاص‌ كني‌.    
   انگار دخيل‌ بسته‌ باشند، ول‌ كن‌ نبودند. بارها شده‌ بود حاجي‌ توي‌ هجوم ‌محبت‌ بچه‌ها صدمه‌ ديده بـود؛ زيـر چشمـش‌ كبـود شـده‌ بـود؛ حتی يك ‌بــار انگشتش‌ شكسته‌ بود.
   سوار ماشين‌ كه‌ مي‌شد، لپ‌هایش‌ سرخ‌ شده‌ بود؛ اين‌قدر كه‌ بچه‌ها لپ‌هاش‌ را برداشته‌ بودند براي‌ تبرك‌! بايد با فوت‌ و فن‌ براي‌سخنراني‌ مي‌آورديم‌ و مي‌برديمش‌.
 ـ خب‌، حالا قِصر در رفت‌؟ يواشكي‌ آوردنش‌؟ وقتي‌ خواست‌ بره‌ چي‌؟
   بين‌ بچه‌ها نشسته‌ بودم‌ و مي‌شنيدم‌ چي‌ پچ‌پچ‌ مي‌كنند. داشتند خط‌ّ و نشان‌ مي‌كشيدند. حاجي‌ را يواشكي‌ آورده‌ بوديم‌ و توي‌ چادر قايمش‌ كرده‌ بوديم‌. بعد كه‌ همه‌ جمع‌ شدند، حاجي‌ براي‌ سخنراني‌ آمد. بچه‌ها خيلي‌ دلخور شده‌ بودند.
   سريع‌ سوار ماشين‌ كرديمش‌. تا چندصدمتر، ده‌، بيست‌ نفري‌ به ‌ماشين‌ آويزان‌ بودند. آخر مجبور شديم‌ بايستيم‌ و حاجي‌ بياد پايين‌.

 

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14233234631.png  همسرِ همراه
بهــش‌‌ پيـله‌ كرده‌ بوديم‌ كه‌ بيا برويم‌ برات‌ آستين‌ بالا بزنيم‌. گفت‌: «باشه.» فكر نمي‌ كرديم‌ بگذارد حتـي حرفش‌ را بزنيم. خوش‌حال‌ شـــديم‌. گفـت‌: «مـن‌ زني‌ مي‌خوام‌ كه‌ تا قدس‌ همراهم‌ بياد.»

 

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14233234631.png شستن ظرف ها

سـاعـت‌ يـك‌ و دو نصفه ‌شب‌ بود.
صداي‌ شُرشُر آب‌ مي‌آمد. توي‌تاريكي‌ نفهميدم‌ كي‌ است‌. يكي‌ پاي‌ تانكر نشسته‌ بود و يواش‌، طوري‌ كه‌ كسي‌ بيدار نشود، ظرف‌ها را مي‌شست‌. جلوتر رفتم‌. حاجي‌ بود.

 

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14233234631.png  اول نیروها
قلاجه‌ بود و سرماي‌ استخوان ‌سوزش‌. اوركت ها را آورديم‌ و بين‌ بچه‌ها قسمت‌ كرديم‌. نگرفت‌. گفت‌: «همه‌ بپوشن‌. اگـه‌ مونـد، مـن‌ هـم‌ مي‌پوشم‌.» تا آن‌جا بوديم‌، مي‌لرزيد از سرما.

  • پیش فرض
  • عنوان
  • تاریخ
  • تصادفی