اسوه های تشکیلاتی | شهید مهدی زین الدین

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14233234631.png توجه به نیروها

عملیات محرم بود. توی نفربر بی سیم نشسته بودیم. آقا مهدی، دو سه شب بود نخوابیده بود. داشتیم حرف می زدیم، یک مرتبه دیدم جواب نمی دهد. همان طور نشسته، خوابش برده بود. چیزی نگفتم. پنج شش دقیقه بعد، از خواب پرید. کلافه شده بود؛ بد جوری.
   جعفری پرسید:«چی شده؟» جواب نداد. سرش را برگردانده بود طرف پنجره و بیرون را نگاه می کرد. زیر لب گفت: «اون بیرون بسیجی ها دارن می جنگن، زخمی میشن، شهید میشن، گرفته م خوابیده م.» یک ساعتی با کسی حرف نزد

 

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14233234631.png اثرگذاری فرمانده

تازه زنش را آورده بود اهواز. طبقه ی بالای خانه ی ما می نشستند. آفتاب نزده از خانه مـی رفـت بیـرون. یـک روز، صـدای پـاییـن آمدنش را از پله ها که شنیدم، رفتم جلویش را گرفتم. گفتم: «مهدی جان! تو دیگه عیال واری؛ یکم بیش تر مواظب خودت بـاش.» گفــت: «چــی کـار کنـم؟ مسئـولیـت بچه های مردم گردنمه.»
 گفتم: «لااقل توی سنـگـــر فـرمـاندهیت بمـون.» گفـت: «اگـه فرمانده نیم خیز راه بره، نیروها سینه خیز میرن. اگـه بمـونـه  تو سنگرش که بقیه  میرن خونه هاشون.»

 

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14233234631.png رابطه با نیروها

چنـد تا سرباز، از قرارگاه ارتش مهمات آورده اند. دو ساعت گذشته و هنوز یک سوم تریلی هم خالی نشده، عرق از سر و صورتشان می ریزد.
     یک بسیجی لاغـر و کم سن و سال می آیـد طـرفشـان. خستـه نباشیدی می گوید و مشغـول مـی شود. ظهـر اسـت کـه کار تمـام می شود. سربازها پیِ فرمانده می گردند تا رسید را امضا کند. همان بنده ی خدا، عرق دستش را با شلوار پــاک مـی کنـد، رسیـد را مـی گیـرد و امـضـا می کند.

 

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14233234631.png شناسایی نیروها

تهران جلسه داشت. سر راه آمـده بـود اردوگاه، بـازدیـد نیروهای در حال آموزش. موقع رفتـن گفت: «نصـف اینهـا، به درد جبهه و سپـاه نمـی خـورن.» حرف عجیبی بود. آمـوزش دوره ی سـی و یک که تمـام شد، قبل از اعزام، نصفشـان تسـویه گرفتنـد و برگشتند.

 

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14233234631.png فرمانده کاری

اول من دیدمش. با آن کلاه خود روی سرش و آرپی جی روی شانه اش. مثل نیروهایی شده بود که می خواستند بروند جلو. به فرمانده گردانمان گفتم. صدایش کرد:«حاج مهدی!». برگشت. گفت:«شما کجا میرین؟» گفت:«چه فرقی می کنه؟ فرمانده که همـش نباید بشینه تو سنگر. منم با این دسته میرم جلو».

 

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14233234631.png روحیه ی فرمانده

بعد خیبر، دیگر کسی از فرمانده گردان ها و معاون هاشان باقی نماند بود؛ یا شهید شده بودند یا مجروح. با خودم گفتم: «بنده ی خدا حاج مهدی؛ هیچ کس رو نداره. دست تنها مونده.» رفتم دیدنش. فکر می کردم وقتی ببینمش، حسابی تو غمه. از در سنگر فرماندهی رفتم تو. بلند شد. روی سر و صورتش خاک نشسته بود، روی لبش هم خنده؛ همان خنده ی همیشگی. زبانم نگشت بپرسم: «با گـردان هـای بـی فرمـانده ات مـی خواهی چه کنی؟»

 

  • پیش فرض
  • عنوان
  • تاریخ
  • تصادفی