اسوه های تشکیلاتی | شهید حسین خرازی

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14233234631.png جای فرمانده لشکر

می ترسیدیم، ولی باید این کار را می کردیم. با زبان خوش بهش گفتیم: «جای فرمانده لشکر این جا نیست»، گوش نکرد.
  محکم گرفتیمش. به زور بردیم ترک موتور سوارش کردیم. داد زدم: «یالا دیگه. راه بیفت.» موتور از جا کنده شد. مثل برق راه افتاد. خیالمان راحت شد.
  داشتیم برمی گشتیم، دیدیم از پشت مـوتـور خـودش را انـداخت زمیــن، بلنـد شد دوید طرف ما. فرار کردیم.

 

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14233234631.png فرمانده تیپ

نـــــگاهش می کـردم. یک ترکه دستش بود، روی خاک  نقشه ی منطقه را توجیه می کرد. بهم برخورده بود. فرمانده گردان نشسته، یکی دیگر دارد توجیه می کند. فکر می کردم فرمانده گروهان است یا دسته. ندیده بودمش تا آن موقع. بلند شدیم. می خواست برود. دستش را گرفتم. گفتم:«شما فرمانده گروهانی؟» خندید و گفت: «نه یه کم بالاتر!» دستم را فشار داد و رفت. حاج حسن گفت: «تو اینو نمی شناسی؟» گفتم:«نه. کیه؟» گفت: «یه ساله جبهه ای، هنوز فـــــــرمانده تـــیپت رو نمی شناسی؟»

 

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14233234631.png فرمانده گمنام

ده ماه بود ازش خبری نداشتیم. مادرش می گفت: «خرازی! پاشو برو ببین چی شد این بچه؟ زنده س؟ مرده س؟»
   می گفتم: «کجا برم دنبالش آخه؟ کار و زندگی دارم خانوم. جبهه که یه وجب، دو وجب نیست. از کجا پیداش کنم؟» رفته بودیم نماز جمعه. حاج آقا آخر خطبه ها گفت: «حسین خرازی را دعا کنید». آمدم خانه به مادرش گفتم. گفت: «حسین ما رو می گفت؟»
   گفتـم: «چـی شــده کـه امــام جمعــه هــم می شناسـدش؟» نمی دانستیم فرمانده لشکر اصفهان است.

 

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14233234631.png حق الناس

دور تـا دور نشستــه بودیم. نقشه، آن وسط پهن بود. حسین گفت: «تا یادم نرفته اینو بگم، اون جا که رفته بودیم برای مانور، یه تیکه زمین بود، گندم کاشته بودن. یه مقدار از گندم ها از بین رفته. بگید بچه ها ببینن چه قدر از بین رفته، پولشو به صاحبش بدین.»

 

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14233234631.png دغدغه ی فرمانده برای نیروها

بیمارستان شلوغ شلوغ بود. عملیات نبود. گرمای هوا همه را از پا انداخته بود. دکتر سرم وصل کرده بود بهش. از اتاق می رفت بیرون، گفت: «بهش برسید. خیلی ضعیف شده.» گفت: «نمی خورم.» گفتم: «چرا آخه؟» گفت: «اینا رو برای چی آوردن این جا؟» مریض ها را نشان می داد.
- گرمازده شدن خب.
- منو برای چی آوردن؟
- شما هم گرمازده شدین.
- پس می بینی که فرقی نداریم؛ نمی خورم.
- حسن آقا! به خدا به همه گیلاس دادیم. این چندتا دونه مونده فقط.
گفت: «هروقت همه ی بچه های لشکر گیلاس داشتند بخورند، من هم می خورم»

 

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14233234631.png قول دادیم بلند نشیم

فــــرمـانـدهان گـردان گوش تا گوش نشسته بودند. آمد تو. همه مان بلند شدیم. سرخ شد. گفت: «بلند نشید جلوی پای مـن.» گفتیـم: «حـاجـــی! خــواهــش می کنیم. اختیار داری. بفرمایید بالا.»
باز جلسه بود. ایستاده بود بیرون سنگر. می گفت: «نمیام. شماها بلند میشید.» قول دادیم بلند نشویم.

 

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14233234631.png فرمانده بدون محافظ

پست نگهبانی ما شب بود. کنار اروند قدم می زدیم. یــکی رد می شـــد. گفت: «چطورین  بچه ها؟ خسته نباشید.»
   دست تکان داد و رفت. پرسیدم: «کی بود ایـن؟»  گفـت: «فـرمانـده لشکر!» گفتم «برو! این وقت شب؟ بدون محافظ؟»

 

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14233234631.png فرمانده بی توقع
گفت: «امشب من اینجا بخوابم؟» گفتم: «بخواب؛ ولی پتو نداریم.» یک برزنت گوشه ی سنگر بود. گفت: «اون مال کیه؟» گفتم: «مال هیشکی. بردار بخواب.» همان را برداشت کشید روش. دم در خوابید. صبح فردا، سر نماز، بچه ها بهش می گفتند: «حاج حسین! شما جلو بایستید.»

  • پیش فرض
  • عنوان
  • تاریخ
  • تصادفی