اسوه های تشکیلاتی | شهید محمود کاوه

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14233234631.png در خاطره ی کوه ها

گفتم: «آقا محمود! اگه مردم تو رو فراموش كنن، اين كوه ها فراموشت نمي كنن.» گفت: «چطور مگه؟» گفتم: «به دستور تو، سربازهای امام، روی خيلي از قله هاي كردستان نماز خوندن؛ اين تو بودي كه كلمه ی اشهد ان لا اله الا الله و علي ولي الله رو در بيشتر اين كوه ها طنين انداز كردي.» بچه ها مثل اينكه منتظر بودند كسي سر حرف را باز كند، همه شروع كردند به زدن حـرف هـايـي از هميـن دسـت.
   چهـره اش نشـان مي داد كه از اين حرف ها خوشش نيامده. گفت:«ما بدون امام چيزي نيستيم؛ امام همه چيز را از خدا ميدونن.» كمي مكـث كـرد و گفـت: «از ايـن حــرف هـا هــم ديگـه كسـي نزنـه وگرنـه كلاهمون  ميره تو هم.»

 

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14233234631.png رابطه با نیروها

يكی از بچه ها به شوخی پتويش را پرت كرد طرفم. اسلحه از دوشم افتاد و خورد توی سر كاوه. كم مانده بود سكته كنم. سر محمود شكسته بود و داشت خون می آمد. با خودم گفتم: «الآن است كه يك برخورد ناجوری با من بكند.» چون خودم را بی تقصير مي دانستم، آماده شدم كه اگر حرفی، چيزی گفت، جوابش را بدهم. كاملاً خلاف انتظارم عمل كرد؛ يك دستمال از تو جيبش در آورد، گذاشت رو زخم سرش و بعد از سالن رفت بيرون.
    اين برخورد از صد تا توگوشی برايم سخت تر بود. دنبالش دويدم. در حالي كه دلم مي سوخت، با ناراحتی گفتم: «آخه يه حرفی بزن، چيزی بگو.» همان طور كه می خنديد گفت: «مگه چی شده؟» گفتم: «من زدم سرت رو شكستم، تو حتی نگاه نكردی ببينی كار كی بوده.» همان طور كه خون ها را پاك می كرد، گفت: «اين جا كردستانه، از ايـن خـون هـا بـايـد ريختــه بشـه، ايــن كــه چيـزی نيست.» چنـان مـرا شيفتـه ی خودش كـرد كه بعـدها اگـر می گفت بمير؛ می مردم.

 

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14233234631.png شجاعت فرمانده

بلندي های «سرا (از پايگاه های ضدانقلاب)» دست ضدانقلاب بود. از آن جا ديد خوبی روی ما داشتند. آتش سنگينی طرفمان می ریختند، طوري كه سرت را نمی توانستی بالا بگيری. همه خوابيده بودند روی زمين. برای اين كه نيروها را تحت كنترل داشته باشم به حالت نيم خيز بودم. ناگهان از پشت، دست سنگينی را بر شانه ام احساس كردم؛ برگشتم ديدم محمود است. جلوی آن همه تير و گلوله، صاف ايستاده بود. آمدم بگـويم سرت را خم كن، ديدم دارد بدجوری نگاهم می كند. گفت: «داوودی! اين چه وضعيه؟ خجالت بكش.» چشمانش از خشـم می درخشيـد. با صـدايـی كه به فرياد می ماند، گفت: «فكر نكردی اگه سرت رو پايين بياری، نيروهات منطقه را خالي می كنن؟» بعد هم، بـدون توجـه به آن همـه تيـر و گلوله كه به طرفش می آمد، به سمت جلو حركت كرد.
    عمليـات تمـام شـده بـود كه ديـدمـش، دستـی به شانه ام زد و گفت: «ضدانقلاب ارزش اين رو نداره که جلويش سرتو خم كنی.»

 

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14233234631.png رد حکم فرماندهی

دست كرد توی جيبش و نامه اي بيرون آورد. حكم فرماندهی سپاه سقز بود. فكر كردم مال خودش است. با خودم گفتم: «حتماً می خواد قول بگيره كه پشتش باشم و باهاش كار كنم.» حكم را داد دستم؛ ديدم اسم من توی آن نامه نوشته شده. نگاهش كردم. پرسيدم: «اين حكم چيه؟» گفت: «حكم فرماندهی سپاه سقز؛ برای تو گرفتمش.» گفتم: «خودت چی؟» گفت: «از اين به بعد من هم مسئول عملياتم، اينم حكم.»
    بی اختيار زدم زير خنده؛ گفتم: «آقا محمود! تو هم چه كارهایی می كنی ها! اينجا همه میدونن كه از تو شايسته تر و بهتر برای فرماندهی سپاه، كس ديگه ای نيست.»
   تنها چيزی كه نمی توانستم قبول كنم همين يك مورد بود كه او بشود مسئول عمليات و من بشوم فرمانده. آنـقـدر اصـرار كـردم تـا مجبـور  شـد حـكم ها را عوض كند.

 

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14233234631.png نیرو سازی

آخرين بار كه از گردان كمك خواستم، فرمانده گردان گفت: «بچه های سپاه سقز هر كجا كه باشند بايد الآن برسند.» تنگ غروب، يكهو آتش ريختن ضدانقلاب قطع شد. طولی نكشيد كه هركدامشان به طـرفی فـرار كردند. طوری كه بقيه را خبر كنند، داد می زدند: «چريك های كاوه! چريك های كاوه!» فرار ضدانقلاب باعث شده بود جان بگيريم و قد راست كنيم.
نگاه كردم ديدم يك گروه پانزده، بيست نفره روی ارتفاعات هستند؛ يك ماشين هم همراهشان بود كه يك دوشيكا روی آن بسته بودند. به محض اينكه گفتم«رفتند طرف سنته»، رفتند تعقيب آن ها.
 من هم دنبالشان رفتم. مسئول گروه به بزرگ روستا گفت: «آن ها آمدند توی روستای شما، اسرا را هم آوردند همين جا. برو بهشان بگو اگر گروگان ها همين امشب آزاد نشن، كاوه خودش میاد و آن وقت هرچه ديدند از چشم خودشان ديدند.» مأمور روستا و چندتا ديگر از اهالی به دست و پا افتادند و گفتند: «ما خودمان میريم با آن ها صحبت می كنيم، فقط شما يك ساعت مهلت بدين.» ساعت هفت، هشت شب بود كه ريش سفيدهای روستا، اسرا و آن هايی را كه تسليم شده بودند، آوردند و تحويلمان دادند.

 

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14233234631.png ارزش نیروها

يك بار می خواستيم از جاده ای عبور كنيم. قبل از رسيدن ما، ضد انقلاب تو جاده مين گذاشته و فرار كرده بود. می بايست به سرعت تعقيبشان   می كرديم. بهترين راه حل، راهی بود كه كاوه پيشنهاد كرد. گفت: «بريد از تو روستا تراكتور بياريد.» سريع رفتيم يك تراكتور را با راننده اش آورديم. به اصرار محمود، راننده برخلاف ميل از تراكتور پياده شد. محمود يكی از سربازهای تيپ را كه به رانندگی وارد بود، نشاند پشت فرمان. براي اين كه او دلگرم باشد و ترسش بريزد خودش هم نشست روی گلگير. من و چندتا از بچه های تخريب رفتيم جلوی ماشين را سد كرديم و گفتیم: «خطـرناكـه آقـا محمـود!» لبخنــدی زد و گفـت: «نمی خواد حرص و جوش بخوريد؛ بريد كنار!» شروع كرديم به اصرار كه اجازه بده ما كنار دست راننده بشينيم، شما پياده شين. گفت: «اگه جون من برای شما ارزش داره، جون شما و اين سربازها هم برای من ارزش داره.» بعد از يك درگيـري درست و حسـابــی، با گــــرفتن دو سـه اسير و چند كشته، به مقرمان بازگشتيم.

 

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14233234631.png رفتن بی بازگشت

چشمان محمود خيس اشك بود و داشت آهسته گريه مي كرد. با تعجب پرسيدم: «چرا گريه مي كني؟» آقا محمود گفت: «حاج آقا! چطور راضي باشم كه من فرمانده باشم، آن وقت نيروهايم بروند جلوی تير و گلوله و من تو مشهد استراحت كنم؟»  بي اختيار اشك تو چشمانم جمع شد.
   طبق نظر قطعي دكترها، بايد تا مدت زيادي استراحت مي كرد. همه شان سفارش مي كردند كه بايد مواظبش باشيم تحرك و فعاليتي نداشته باشد؛ اما احساس كردم كه اگر باز مانع رفتنش بشوم، شايد مرتكب گناهي نابخشودني شده باشم. حالا اين من بودم كه بايد قيد ماندن او را مي زدم. بهش گفتم: «من ديگه مخالفتي ندارم كه شما بري، اما به شرطي كه قول بدي مواظب خودت باشي.» اشك هايش را پاك كرد و خنـديــد.
آهستـه به بـرادرم احمــد گفتــم: «تـا مـي توانـي يواش بـران كه محمـود به پـرواز نرسـد.» احمد نیم ساعت بعد ناراحت و دمغ گفت: «محمود رفتش.»  باتعجب گفتم: «مگر يواش نرفتي؟» گفت: «يك ريز مي گفت تندتر برو، تندتر برو.» وقتي جلوی منزلش رسيديم، سريع ساكش رو آورد و با تحكم گفت: «بشين اون طرف خودم مي خواهم رانندگي كنم.»
  گفتم: «ولي آقا محمود! شما به حاج آقا گفتيد رانندگي نمي كنيد.» گفت: «اعتبار اين حرف، از خانه ی حاج آقا تا اين جا بود؛ حالا بشين اون طرف.» محمود با آخرين سرعت خودش را رساند به پاي پرواز. بالاخـره او هـم رفتنـي شـد؛ رفتنـي كه  بي بازگشت بود.

  • پیش فرض
  • عنوان
  • تاریخ
  • تصادفی