آسمان مال آن هاست

بعضی مواقع کتابی به دستت می رسد و بعد ازخواندنش به خودت می گویی "کاش زودتر به دستت رسیده بود."

اما باز خوشحالی از این که دیرتر نخوانده ای.... کتاب" آسمان مال آن هاست"برای من  هم همین طور بود....

راهی نبود جز یک نفس خواندنش... در اینجا بخش هایی از کتاب را برای شما می نویسم...

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14203841811.gif دیدم نشسته کنار جاده و کتابی می خواند. گفتم:"بچه اینجا چه کار می کنی؟"

گفت: "گردانم رو گم کردم."

گفتم: "اون چیه توی دستت؟"

نشانم داد. کتاب انگلیسی دوم دبیرستان بود.

گفتم: "توی این وضعیت جای زبان خوندنه!؟"

گفت: "از بیکاری بهتره"

سوارش کردم و رساندمش به گردانش. 

 

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14203841811.gif هر کدام یک گوشه سنگر نشسته بودند، کاغذ به دست. یکی خاطره می نوشت، یکی وصیت نامه ؛ او ولی معادله های مثلثاتی کتابش را حل می کرد.

 

http://upload.afsarejavan.com/uploads/14203841811.gif پشت سرهم خواهش و تمنا. دیگر کلافه شده بودم. فکر کردم راهش مخالفت نیست. باید جلوی پایشان سنگ بیندازم. گفتم: "اگر سه بار از این قله بالا رفتید و برگشتید می برم تون" کاری نمیشد کرد. بنیه شان ضعیف بود. چند روز بیشتر نبود که امتحان های مدرسه شان تمام شده بود و آمده بودند. عملیات هم شوخی بردار نبود. دیگر خواهش و تمنایشان قطع شد. اعصاب من هم برگشت سر جایش. رفتم توی سنگر که یکی از بچه ها آمد و گفت:" شما چی به این دو نفر گفتید مثل بز افتادن به جان کوه؟"

فکر نمی کردم قبول کنند. رفتند و برگشتند. سه بار!

 

http://farsi.khamenei.ir/image/ver2/li_star_2.gif رضایت نامه را گذاشت جلوی مادرش...

- چه امضاء بکنی چه نکنی من میرم! اگه  امضاء نکنی من خیالم راحت نیست... شایدم جنازه ام پیدا نشه!

در دل مادر آشوبی به پا شد... رضایت نامه را امضاء کرد... پسر از شدت ذوق سر به سر مادرش میگذاشت..

- جنازه ام رو که آوردند  یه وقت خودت رو گم نکنی. بیهوش نشیا! چادرت رو هم محکم بگیر!

 

http://farsi.khamenei.ir/image/ver2/li_star_2.gif  اندازه پسر خودم بود. 13-14 ساله، وسط عملیات یه دفعه نشست.

گفتم: حالا چه وقت استراحته بچه؟!

گفت: بند پوتینم شل شده... می بندم و راه میفتم... نشست... اما دیگه بلند نشد... هر دو پایش تیر خورده بود... برای روحیه ما چیزی نگفته بود...

 

http://farsi.khamenei.ir/image/ver2/li_star_2.gif شب عملیات وقتی فهمید مشکلی پیش اومده و فرصتی برای باز کردن معبر نیست اولین کسی بود که آمد و گفت میخواهد معبر را باز کند. چند قدم  دوید به سمت میدان مین ایستاد! همه فکر کردیم ترسیده! کسی گفت: خب این طفلک فقط 13-14 سالشه....! برگشت به سمت ما... پوتین هایش را درآورد و گفت: این ها نو اند! و به سمت میدان مین دوید...

 

http://farsi.khamenei.ir/image/ver2/li_star_2.gif  پدرش بالای سرش بود. قول داده بود مواظبش باشد و الا اجازه نمی دادم یک بچه 13 ساله آن جا بماند. عازم ام الطویل بودیم، با نگرانی به قامت کوچکش نگاه کردم...

- فکر نمی کنم روحیه ی شلمچه رو داشته باشی!

خنده زیرکانه ای تحویلم داد و گفت: فلفل نبین چه ریزه! بشکن ببین چه تیزه!

ارسال نظر